بیا تا لیلی و مجنون شویم ،افسانه اش با من. بیا با من به شهر عشق رو کن،خانه اش با من
باز آمدم، از راه سفر، یکبار دگر، در خونه تو. گل داده باز، گلخونه دل، از بوی تو و گل دونه تو. سر می نهد این خانه به دوش شادان و خموش بر شونه تو. پر میکند از باده شوق
از من حکایتی نو از حال گل تو بشنو در نوبهار جان پرور می زد به گلستانی پیوسته باغبانی پیوند گل به یکدیگر از من حکایتی نو از حال گل تو بشنو در نوبهار جان پرور می زد به گل ستانی پیوسته باغبانی پیوند گل به یکدیگر گل پر برگ سپیدی که همان
باشد از لعل تو یک بوسه تمنای دلم می کشم خجلت از این خواهش بیجای دلم عاشق روی توام بسته ی موی توام کشته ی خوی توام ساکن کوی توام من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفائی عزیزمن که تو بی مهر و وفائی
,ای ماه من، ای فروغ شب های من ای روشن از، نور عشقت دنیای من روشن تر از صبح امید زندگی رخش آن بُوَد چهر تو ای زیبای من ای مظهر عشق و صفا دارم به دل مهر ترا عاشقم من زجان پروا ندارم در ره عشق تو جان می سپارم ای نگارم ای فروغ زندگانی صبح امید جوانی درد درمانم توئی تو
آمده ام سِیر گل و سبزه کنم بهانه دستِت بگیرم سوی صحرا بشوم روانه گلبُن باران دیده سبزه ی نو روییده بزم طرب بهر تو چیده لاله ی صحرا باده کرده به جام آماده شاهد گل چهره
یک شاخه ی گل من در کاشانه دارم دائم به برش حال پروا نه دارم پیراهن او چون نو عروسان سپید بویش همه شب چون نسیم صبحِ عید هر گوشه نشانه از عارف و عامی دیدم از جور زمانه افتاده به دامی دیدم آری این چشمان زیبا پسند من هر دم زگیسوئی سازد کمند من رنگ سفید آن زیبا بت لطف و صفائی دیگر دارد
در کنار گلبنی خوش رنگ و بو طاووس زیبا. با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا. از غرورش هرچه من گویم یک از صدها نگفتم. نکته ای در وصف ان افسونگر رعنا نگفتم.
عشقی سوزان داده به بادم آن گرمی ها رفته ز یادم با جان سردی خو بگرفتم بر خاموشی دل بنهادم خاکسترم و با این غم چه کنم افسرده از این غم جانم شعله های
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید. بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید. کز این خاک برآیید سماوات بگیرید. بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید. که این نفس چو بندست
دختر کولی در دل شب دست به چنگ و نغمه به لب. همچو شراری نرم و سبک درمیان بزم طرب
گر نشد قسمتم عیش و شادمانی سرخوشم با همین رنج زندگانی با من دیوانه این جهان بیگانه عمر من بی حاصل عشق من افسانه حسرتم جاودانه جانم ناتوان آهم بی اثر قلبم مهربان
به زمانی که محبت شده همچون افسانه. به دیاری که نیابی خبری از جانانه. دل رسوا دگر از من تو چه خواهی دیوانه. از آواز دلم زمزمه ی ساز دلم من به فغانم. ای دل چه بگویم وز شررت چه
دیدم گل می خندد به چمن چون رویت بوسیدم بوییدم به هوای مویت آید از برگ گل ها عطر موی تو دل از شادی می رقصد چون گیسوی تو ز لبت ساغر می نوشم
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود روی تو بادیده تر دیدم و یادم نرود. پرده از رازت کشیدم سوی خود بازت کشیدم آنقدر نازت کشیدم تا نشستی روی دامانت فتادم عقده ی دل
به رهی دیدم برگ خزان ، پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود. چو ز گلشن رو کرده نهان ، در رهگذرش باد خزان چو پیک خزان بود ای برگ ستمدیده پاییزی
می زده شب چو ز میکده باز آیم بر سر کوی تو من ز نیاز آیم دلداده ی رهگذرم از خود نبود خبرم ای فتنه گرم می زده شب چو ز میکده باز آیم بر سر کوی تو من ز نیاز آیم
ای بهار من ای نگار من بیا بیا بنشین به برم که بی تو از خود بی خبرم تو راحت جانی می به جام تو غم به کام من به ساغری بنشان شررم بیا بیا بنشین به برم به عهد و پیمانی می سوزد همه پیکر من بنشان با لبت اخگر من
ای امیــد دل مــن کجایی همچو بختم کنارم نیایی آشنا سوز و دیر آشنایی یـــا بـــلای دل مبتـــلایی بیوفــا بیوفــا بیوفایی تو غارتگر عقل و هوشی به آزار جـــانم چـه کوشی
نه سحر دیگر شام تیره هجران دارد. نه اثر دیگر آه سینه سوزان دارد. دل من دیگر با این روز پریشان خو کرد. به قفس مهر و الفت مرغ پریشان داردبه خود نمی پردازم با سوز دل می سازم با تنهائی خو دارم چون عشق او دارم
بیا شبی به محفلم که جان به لب آمد از تنهایی چه شود کز در باز آیی گره از کارم بگشایی بیا شبی به محفلم که جان به لب آمد از تنهایی پایم بگشا تا پر گیرم با شادی
می روم و می برمت به کام توفان تا که یکسان بگذرد آب از سر ما می سپرم دست تو را به دست هجران تا که با هم تیره گردد اختر ما موی من شد سپید ای جوانی دریغا عمر دوباره
آمده ام سِیر گل و سبزه کنم بهانه دستِت بگیرم سوی صحرا بشوم روانه گلبُن باران دیده سبزه ی نو روییده بزم طرب بهر تو چیده لاله ی صحرا باده کرده به جام آماده شاهد گل چهره
آن شب هستی را چه جلوه ها بود تو بودی دنیا به کام ما بود عشقت با جان من آشنا بود عشقت لاله صفت لب بر خنده گشود مه چون چهره ی تو رویایی شده بود آن شب هستی را چه
عشق خود حاشا مکن با من چنین سودا مکن این امشبو فردا مکن شاید اگر امشب رود فردا نیاید شاید اگر امشب رود فردا نیاید عشق خود حاشا مکن با من چنین
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم با آنهمه آزادگی بر زلف او عاشق شدم ای وای اگر صیاد من , غافل شود از یاد من
میگذرم تنها از میان گلها، گه به گلستانها، گه به کوه و صحرا تازه گلی سر راهم، گیرد و با من گوید، محرم راز تو کو خار رهی به تمنا، دامن من بگرفته، کان گل ناز تو کو
دوسه شبه که چشمام به دره. خدا کنه که خوابم نبره. تو این قفس که زندونه منه. دلم گرفته و منتظره. خدا کنه که خوابم نبره. میخوام که دل به دریا بزنم. یک سینه حرفو بکجا بزنم.
در این شام سیه، من بی دلی گم کرده راهم خداوندا تویی در این بلا تنها پناهم نه کس پُرسد ز اشکم، نه کس پُرسد ز آهم تو آگاهی خدایا از این حال تباهم نه صحبت اهل دلی،نه غم
ساختم بتی دیشب ز تو با مرمر رویای خود جان دادمت با یک جهان نازک خیالی های خود لبخند شیرینی هم ای جان بر زیر لب هایت نهادم اول دلم را هدیه کردم
خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته ای خدای بی نصیبان طاقتم ده،طاقتم ده قبله گاه ما غریبان طاقتم ده،طاقتم ده ساغرم شکسته ای ساقی رفتم زدست ای ساقی
روشنی روی تو چهره دلجوی تو کرده به پا شوری به دل ها ز تمنا روی تو می خندد در اینه دل ها مهر فروزان تویی صبح درخشان تویی تا تو هوادارم شدی از ره یاری
شب آمد شب آمد لهیب تب آمـــــــــــد زد آتش بر دل و جان من چو دریا گشته دامان من ز اشک چشم گریان من دگر جـــــــــانم بر لب آمد شب آمد! شب آمد لهیب تب آمـــــــــــد نباشد
دیدی که من غرق گناهم رفتی مفتون آن چشم سیاهم رفتی در جمع مهرویان عالم دیدی بر چشم تو باشد نگاهم رفتی اکنون که رفتی بی خبر بر من نیفکندی
ز من نگارم خبر ندارد. به حال زارم نظر ندارد. خبر ندارم من از دل خود. دل من از من خبر ندارد. کجا رود دل که دلبرش نیست. کجا پرد مرغ که پر ندارد. امان از این عشق فغان از این عشق.
سروی و بیدی بر لب جویی گرم سخن بودند بی خبر از خود هر چه تو گویی چون دل من بودند سرو خود آرا مست و طرب زا بر سر ناز آمد بید کهن را دید و بگفتا کز تو چه باز آمد
بیا ببین چه شعله ها نشسته در وجود من بیا ببین چه آتشی گرفته تار و پود من ای شمع روشن جای تو خالی در خانه ی من جای تو خالی افتاده در پیمانه ی من
صورتگر نقاش چین رو صورت یارم ببین یا صورتی برکش چنین یا ترک تو کن صورتگری یا ترک تو کن صورتگری آفاق را گردیده ام مهر
اگر مستم من از، عشق تو مستم بیا بنشین که دل؛ بردی ز دستم آخ دلم پیش تو بند، پیش تو بنده یـارم مشکل پسند، مشکل پسنده مشکل پسنده، مشکل پسنده مرا عشق رخت بیچاره کرده بیچاره کرده بیچاره کرده
فانوسو روشن گذاشتم توی ایوون دسته دسته گل گذاشتم توی گلدون بین ما فانوس روشن یه قراره بیا که عاشقت اومده پشیمون فرش راهت می کنم هستیمو آسون خانومی بیا که تا فدات کنم جون موهای بافت رو واکن خانمی روزمو سیاه کن خانمی .
نمکی دوست دارم من نمکی نمکی میون دخترا تکی نمکی یادت میاد از پنجره توی کوچه میکشیدی سرکی نمکی دوست دارم من نمکی نمکی دوست دارم من نمکی نمکی تو دستی
روز روشن میره باز شب میرسه غم میاد به هر دری سر میزنه مگه میشه چشامو هم بزارم وقتی غم قلبمو خنجر میزنه با خیال تو شبا چشم من خواب نمیره برق اون چشمای مست دیگه از